باعرض معذرت از همه اونایی که گفتن برو رای بده ، من راي ندادم!!
ديدين كه .. اگرم ميدادم فرق نميكرد..
به اونايي هوادارش بودن تبريك ميگم !!
به اونايي هم كه طرفدارش نبودن بايد بگم حق هميشه پيروزه بلاخره اون شاعر بنده خدا الكي نگفته كه :
" بهرام كه گور ميگرفتي همه عمر ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت "
حالا بهرام نه اون يكي!!! (همون ديگه !!)
منظورمو كه فهميدين ايشالا ؟؟!!
از سياست و اين حرفا كه خارج بشيم ديروز سعيدو ديدم ، خيلي خوب بود اما حيف دم ظهر بود و همه جا بسته ، نشد واسه مامانم چيزي بگيريم !!
روز مادر كه فقط ديروز نبود !! مگه نه؟؟ (اينو نگم چي بگم؟؟)
اختتاميه : بروبچ كم حرص بخورين .. به هر حال اينجا ايران است !! كاريش نميشه كرد !
ما رفتيم تاااااا بعد كنكور !!
التماس دعا
سلام به همگی ![]()
باز هم بی خیاله بی خیال اومدم وبلاگم (انگار نه انگار كنكور دارم
)
بابا چیکار کنم دلم همش اینجاست دیگه ... 
به این نتيجه رسيدم که رای ندادن بهتره !!
این روزا همه دارن همدیگرو به دزدی و دروغ و... متهم میکنن !! حتما خبری هست دیگه ...
من رای نمیدم . چون فکر می کنم اینطوری دینی به گردن بقیه نخواهم داشت .. یکی دیگه میادو بیــیـــــــب . ما باید سنگشو به سینه بزنیم !!
یکی افراط داره یکی تفریط..
بیخیل بابا . بذار زندگیمونو کنیمااا..![]()
پ.ن ۱ : داشتم وبلاگ یکی از دوستامو میخوندم . دلم بدجور گرفت
.. منم یه دخترم اما..
کاش ما دخترا در مقابل بعضی پسرا یکم دل رحم تر بودیم ..
پ.ن ۲: اینکه رای نمیدم دلیل نداره بگم طرف اون.. (همون دیگه
) هستمااا .!
پ.ن ۳: من هنوز کارناممو به بابام
نشون ندادم
.. باید یکم دستکاریش کنم وگرنه سرمو میذاره روسینم
.. !!!!
پ.ن ۴ : بنده یک عدد جاعل حرفه اي گشته ام
. کاری داشتین خوشحال میشم کمک کنم . (۱۰۰ ٪تضمینی ، خودم تجربه كردم جواب داده
)
پ.ن بسيار مهم : اين جعل تنها در محدوده خانه و خانواده مي باشد هااا
. نه جاي ديگه !!
(شانس ندارم ، نيان بگيرنم ؟؟)
---
واسم دعا كنين بشينم درسمو بخونم توروخدا !!
داشتم دنبال عکسای میر حسین موسوی میگشتم این عکسارو دیدم که یه عده مسخره شون کرده بودن که ببینید چه کسایی از موسوی طرفداری می کنن . باید بهشون بگم که :
آره باید هم مسخره کنید
لیاقت شماها همون بچه بسیجیهای باریش هستن و که بهشون تو اروپا و آمریکا میگن تروریست
بابا کی میخواین از خواب پاشین
آره ایران یک تمدن بزرگ دنیا بود چو کسی رو مثل کوروش داشت
نه یک مشت بسیجی که به همه گیر بدن
خواهر شما مادر شما نباید راحت باشه
نباید بتونه پاش رو از در خونش بزاره بیرون که مبادا گشت ارشاد بهش گیر بده
تا کی خفه شیم
این بی انصافیه
هیچ وقت طرفدار های کسی رو خود اون شخص ندونید
این هم از کجا معلومه اجیر نشدن که اینکار هار و بکنن تا ابروی موسوی رو ببرن احتمالات هم خوب چیزیه
زود قضاوت نکنین
اینم عکس ها :


سلااااااااااااااااام به همگی![]()
من برگشتم. خوفین ؟؟
همین الانه الان کارناممو گرفتم . هییییچ درسی رو نیوفتادم البته دیفرانسیل رو تبصره زدماا !! (به به !! باید دوباره غرغرهای بابا رو تحمل کنم
اییییییییییششش!!)
کم و بیش واسه کنکور میخونم . خبری هم نیس. هراز گاهی هم سعید رو میبینم
!!خدارو شکر اتفاق خاصی نیوفتاده !!
بلاخره از اسم بچه مدرسه ای راحت شدم
اگه خدا بخواد ۴ماه دیگه دانشجو میشم و...![]()


!!
فعلا..
حالم خییییییییییییلی بده !! انگار همه دنیا داره رو سرم آوار میشه !!
شما بگین آدم بخواد دینی ر. هم بیوفته باید چیکار کنه؟؟؟ به نظر خودم باید سرشو بذاره بمیره !!
منم همین کارو قراره بکنم اونم بدون کثافت کاری. چاره اش ۸-۹ تا قرص ناقابله !!
خسته شدم بخدا !!
گسسته ، ديني ، فيزيك ... همشو دارم يكي پس از ديگري ... !!!!!
امروز اينقدر گريه كردم كه نگو... يه جعبه دستمال كاغذي تموم شد (البته نصفه بودا !!! )
راستي..
ميخوام صورتمم ميكرو درم كنم هرچي متخصصه همش بعداز ظهره منم بعداز ظهرا مشكل دارم نميشه !!
نيدونم چيكار كنم ؟؟!!
به هرچي دست ميذارم ميخوره به بن بست !! نمي دونين چه حالي دارم ...
درضمن دنبال یه قالب قشنگم کسی آدرس نداره؟؟؟
قرار بود ننویسم اما دیدم نشد!!
دلم همش اینجا بود !!
معذرت ...
تو دلم تصمیم داشتم بعد از حذف این وبلاگ جای دیگه بنویسم آخه سعیدم اینجارو میخونه و منم نمی تونم همه حرفامو اینجام بزنم . نه اینکه بخوام حرفامو ازش قایم کنم , هرچی اینجا می نویسم به خودشم میگم اما وقتی توجهی به حرفام نداره یه جورایی احساس می کنم دارم خودمو کوچیک می کنم!!
البته سعی میکنه توجه کنه اما... نمی دونم این خصلت پسراست یا فقط مخصوصه خودشه که از این گوش میگیره و از اون گوش در می کنه!!
امروز یه هفته اس که از طرف پادگان رفتن اردو و ازش بی خبرم . حوصلم خیلی سر رفته . دروغ چرا ؟ هیچ کسم ندارم که باهاش بحرفم . خداروشکر هرکی هم به تورم خورده از دوست و آشنا یا حسود بوده یا دنبال منفعت خودش بوده که وقتی کارش تموم شده رفته !!
چند وقت پیش بود باسعید تو ماشین نشسته بودیم که دختر عمه اش بهش sms داد . بهش یه شماره داده بود که ببینه سعید میشناسه یانه ؟؟ سعیدم که سااااااده . از ماشین پیاده شده هلک هلک از این تلفن عمومی از اون تلفن عمومی داره میزنگه ببینه میشناسه یا نه !! بهش گفتم بذار من جوابشو بدم اما نذاشت . من سمیرا رو میشناسم . هرچی نباشه 4سال باهاش بودم حالا من هرچی میگم ... باورش نمیشد.
خسته شدم ازاینکه سعید نمی تونه منظوره واقعی اش رو به اطرافیانش نشون بده !!
نمی دونم سمیرا واقعا منظورش چی بود اما میتونست بزنگه خونه داییش و موضو رو به دختردایی صمیمی اش بگه تا اون از سعید بپرسه . حالا حتما باید به خودش smsمیداد؟؟!!
سعید هیچ وقت نتونسته منو به خودش مطمئن کنه که اینوریه یا اونوری !! یادمه هربار که ازش قول گرفتم که مال خودم باشه در جواب میگه : قول میدم و سعی می کنم !!
نمی دونم میفهمین منظورمو یا نه ؟! شمارو نمی دونم اما من همیشه نسبت به حرفای طرف مقابلم حساسم . یعنی دوس دارم بهم اطمینان داده بشه , کاری که سعید هیچ وقت نکرده !! هنوزم بعد 4سال نمی دونم بتونم به عنوان مرد آینده ام بهش تکیه کنم یا نه !!
آآآآآخ . دلم خیلی پره !! تازه جالب اینه همون روز موقع خدافظی باهاش میگه ازدستم که ناراحت نیستی؟؟
دیگه چی میگفتم ؟؟ یعنی خودش نفهمید که ناراحتم ؟؟!!
هیچ وقت نخواست بخاطرمن کمی اخلاقشو عوض کنه ... هیچ وقت ....
کی حرف منو میفهمه؟؟؟ کمکم کنه !! هرچند میدونم هیچ کس جز خودش نمی تونم به کمکم بیاد!!
مثه اینکه اینجام واسه هیچ کس مهم نبودم. توی این چند هفته که نبودم حتی ....
دیگه نمی نویسم!!
قالبمم خود به خود عوض شده .
خوش باشین دوستان.
خدافظ
سین لام الف میم !!![]()
چطورمطورین؟.gif)
امروز میخام یه موضوعی رو باتون درمیون بذارم که اگه بشه لطفی کنین و کمکم کنین :
نمی دونم تو وبلاگ چطور به نظر میام
، یه دختر شاد یا آروم یا...
اما تو دنیای واقعی زیاد شبیه هم سن و سالام نیستم
. نمی دونم چرا؟
شاید بخاطر سردی رفتارم باشم که اینطور فکر میکنن !!
دیروز سرکلاس استاد میگفت قیافت نشون میده خیلی استرس داری و این اصلا خوب نیست .
راست هم میگه . آخه من خییییییییلی فکر می کنم
. به همه چی. خیلی هم غصه میخورم
. اونم واسه همه چی!!
اینه که ازتون میخام راهنماییم کنین تا یه خانوم خونه شاد شاد باشم.!!![]()
کمکم می کنین؟؟![]()
----------
راستی دیروز سعیدم رو دیدم. خیلی خوشل شده بود دلم میخواست میبوسیدمش
اما ..
این ابراز احساسات هم به یه معضل تبدیل شده هااااا !!!
میگفت نمیخوام بچمون پسر باشه
(سبحان بابا
) آخه نمیخوام بره سربازی ،سخته !!( آیکون پدره مهربان)
الهی بمیرم
!! شوشوی عزیزم صبر داشته باش . ![]()
سلااااااام دوستای خوگشلم !!![]()
سال نو دوباره مبارک!!![]()
تعطیلات مثه برق گذشت و دوباره همه چی شروع شد !! ما هم بر میگردیم سر کارمون یعنی وبلاگ نویسی!!
هفته اول تقریبا به مهمون بازی گذشت و آقا سعید ماهم همش پادگان بود !!
ولی از ۵ فروردین بنده به همراه خانواده محترمه سفر ماجراجویانمون
رو آغاز کردیم !! كه آقا سعيد تازه اومدن مرخصي تا ۱۵ فروردين.
مسیر حرکت از مبدا به مقصد :
تهران ----قم----کاشان----اردکان----میبد----اشکذر----یزد----هامانه----انار----مهریز----رفسنجان----
باغین----کرمان----ماهان----راین----بم----شهداد----بردسير----سيرجان----نی ریز----استهبان----
رونیز----مهارلو----شیراز
مسير بازگشت :
شيراز----مرودشت----ارسنجان----سعادت شهر----پاسارگاد----صفاشهر----آباده----ايزد خواست----
شهرضا----ميمه----دليجان----سلفچگان----قم----تهران
به نام خدا
از تهران تا یزد رو بدون وقفه در جایی رفتیم البته گاهی برای اینکه خستگی بابام در بره ۱۰ دقیقه ای توقف داشتیم . یک شب یزد موندیم رفتیم آتشکده و زیارتگاه چک چکو یا پیر سبز که هردو مال زرتشتیاست !!
روز بعد هم رفتیم باغین که بابام اونجا دوره سربازی اش
رو رفته بود . کلی از خاطراتش گفت
و منم همش یاد سعید بودم كه اونم يه روز خاطراتش رو به بچش
تعريف خواهد كرد آيا؟؟
.
بعد هم رفتیم کرمان : حمام گنجعلی خان و مسجد وکیل و سرای گلشن و... شب اونجا موندیم و روز بعد رفتیم ماهان : باغ شازده (عجب جایی بود!
!) و مسجد شاه نعمت ا.. ولی
بعد هم راين كه ارگ و آشار داشت.
عزممون رو جزم کردیم بریم بم که یه تابلو دیدیم روش نوشته بود : راه انحرافی بم
از همون جا رفتیم اول جاده آسفالت لود اما بعد خوردیم به خاکی (وحشتناک بود !!) فقط خودمون بودیم و کویر !!!
هی میگفت الان اشرار از جلومون در میان!! و می خندیدیم !!
به بم رسیدیم. ناراحت کننده ترین جایی بود که تو سفرمون دیدیم . هنوز همه چی ویران و خراب مونده بود
. تمام پیاده روها پر بود از تکه آجر و خاک . تنها چیزی که از شهر دیده میشد نخل ها بودن. و فقط یکی از خیابوناش تقریبا ساخته شده بود که یکی از مغازه دارها می گفت از صداسیما وقتی میان فقط از اینجا فیلم میگیرن که بگن ما بم رو ساختیم اما...
هتل ما درست ۵دقيقه يا كمتر با ارگ قديم فاصله داشت كه پياده رفتيم.
صحنه فوق العاده غم انگيزي بود . از ارگ به اون عظمت تنها خرابه اي بيش باقي نمونده بود
. خيلي دلم سوخت . البته باكمك ژاپني ها كمي بازسازي كرده بودن اما هيچ وقت كه مثه اولش نميشه !!!
بعد تصميم گرفتيم بريم مجموعه ارگ جديدم ببينيم حدودا ۲۰-۳۰ كيلومتري فاصله داشت .از موندن تو اون هتل پشيمون شديم و رفتيم ارگ جديد . اونجا يه هتل آپارتمان گرفتيم كه انصافا جاي توپي بود و رفتيم داخل مجموعه كه يه جاي تفريحي با امكانات خوبي بود. شام رو اونجا خورديم و برگشتيم هتل
فرداش رفتيم شهداد. (دل كوير) كلوت ها : انباشته شده از شن و ماسه به صورتهاي فوق العاده زيبا. واقعا اونجاست كه به عظمت خدا ميشه پي برد. گلدانهاي مصنوعي يا همون نبكاها . عالي بود.
تا چشم كار ميكرد كوير بود . واسه ما كه همش شمال بوديم و جنگل و دريا ميديديم واقعا جالب و دوست داشتني بود. هوا هم خيلي گرم بود و كولر ماشين هم جواب نميداد.
بعد هم رفتيم امامزاده زيد كه داخل شهر بود و دستي به آب زديم تا خنك شيم و كم كم راهي شيراز شديم .شب رو تو سيرجان مونديم .
باغ سنگي داشت . داستانش هم اين بود كه يه پيرمردي بعد از خشك شدنه گلستانش بدليل علاقه زياد به اونجا از روي شاخه هاي خشك شده درخت سنگ آويزون كرده
!! جالب بود.
بعد هم رفتيم شيراز كه بارون گرفت . مگه تموم ميشد؟؟ رفتيم حافظيه و سعديه و باغ دلگشا. خيس خالي شديم . نامردا هم مي دونستن مردم چتر لازم دارن . چتر ۱۰۰۰ تومني رو دادن ۵۰۰۰ .
حالا خوبه كاپشن برده بوديم.هوام سرده سرد بود
واقعا مصداق دقيق موش آبكشيده مسافران شيراز از جمله ما بوديم كه سريع برگشتيم هتل تا سرما نخوريم.
بهتره بگم رفتني با كولر رفتيم سفر اما برگشتني با بخاري !!![]()
فرداش رفتيم باغ ارم كه باز بارون گرفت . ازشيراز رفتنمون فقط بارون ديديم. 
بازاراش رو هم خيلي زود ميبستن
. ساعت ۸-۹ همه جا تعطيل بود. نتونستيم چيزي بخريم .
روزبعد هم راهي جاده شيرازبه اصفهان شديم تا از راه اصفهان برگرديم. كه در همون راه رفتيم تخت جمشيد كه اگرچه همه چيزش به غارت رفته بود اما بازهم نشانه اي از فرهنگ ايراني بود. قشنگ بود.
توراه پاسارگاد بوديم كه باز بارون گرفت. بدو بدو رفتيم مقبره كوروش و كاروانسراي مظفري و كاخ هاي متعددي كه بود و آرامگاه كمبوجيه و تل تخت.
واقعا بارون خفني ميباريد.
بعد از ناهارم راه برگشت رو درپيش گرفتيم و بكوب اومديم توي راه همه زنگ مي زدن حالمونو ميپرسيدن آخه از اخبار شنيده بودن شيراز سيل اومده . خيلي باحال بود. وبيشتر راه رو من در خواب به سر بردم و روز ۱۲ فروردين ساعت ۳ بامداد رسيديم خونه و بدون وقفه رفتيم تو رخت خواب.![]()
روز۱۳ هم خونه بوديم. نشد گره بزنم.
هنوز خيلي از مهمونامون نيومدن.
سفر خيلي خوبي بود اگرچه جاي سعيدم خيلي خالي بودو همش همه جا جلو چشام بود.
ديروز هم نيم ساعتي بعد از ۳ هفته دوري همو ديديم
. دلمون خيلي واسه هم تنگيده بود
. عكسايي كه از پادگان گرفته بود آورد ديدم و خنديديم.
خوب بود اگرچه كم بود!!
اين بود انشاي من ..
. پايان .